پس از سال ها، باز اینک، در آغاز راه ایستاده ام...
بی زاد و بی یار؛
سنگین ترین کلمات را حمل می کنم تا لحظه دیدار...


از دیروز که عنوان پست این هفته معلوم شد، انگاری که بخوام تمام گله هامو از این دنیای مجازی
بکنم،یه عالمه حرف داشتم تو دلم، عکس داشتم که بزارم...
انگاری که مثلا یه جا رفتی سفر و اینقده اتفاقاش برات جالب و هیجان انگیز بوده که بخوای یکی
یکیشو برا یکی تعریف کنی و از خوبیا و بدیاش بگی تا شاید آروم بگیری...
من این دنیا رو دوس ندارم...چون مجازیه!
اینجا مجازیه چون همیشه حرفایی که توش می نویسم، شاید دقیقا اونی نباشه که بهش فک میکنم!
می دونین حتی همین دیروز؛ داشتم به این فک میکردم که چرا خودمو تو دنیای مجاز درگیر کردم و این
حرفا..همین دیشب تصمیم گرفتم این وبو ببندم و برم دنبال خوده واقعیم! ولی الان دارم یه چی دیگه
می نویسم!
اینجا مجازیه چون ذهنم رو خیلی به تناقض می کشونه! دوس دارم آدمایی که تو دنیای مجاز باهاشون
حرف میزنم، واقعی ببینمشون..احساس میکنم تو برق نگاهشون یه چیزایی دیده میشه که آدم تو
مجاز از دستشون میده...
وقتی خوشحالن، به جای این شکلکه :) ، لبخند خودشونو بینم و ناخود آگاه منم لبخند بزنم و وقتی
ناراحتن، به جای این شکلک زشت گریه :(( اشکای خودشونو با دستام پاک کنم...
حتی گاهی دلم میخواد وقتی با حرفام عصبانیشون میکنم، ببینم واقعی چه شکلی میشن!
دلم میخواد بدونم که چرا مثلا دانیال از طعم شیرین آهو می نویسه و بعد تو جواب تبریکم میگه: شما
دیگه نگو!
بعدش کلی ذهنم مشغول میشه که راس راسی چه خبره...داداش دانیالم آخر خوشحاله یا ناراحت....
یا مثلا محبوبه تو حرفاش گاهی می فهمم یه غمی تو دلش هس (در همین حد فقط) ولی بعدش
می فهمم که نشسته کلی هم گریه کرده واسه خودش..! الهی بمیرم براش...
اینجا مجازیه چون منو متین صدا میزنن و تو دنیای واقعی فریده...
گفته بودم اینجا آینه تمام نمای شخصیته منه! ولی نه...
اینجا ستاره ای از آسمان دنیای فریده اس که متین فقط داره واسه خودش به تصویر می کشه که هر
وقت نگاهش به آسمون افتاد، فقط بدونه فریده هنوز زنده اس و ستاره اش می درخشه..همین...

واقعیت نوشت: خدایی دنیای واقعی با تمام بدیایی هم که شاید داشته باشه، انرژی ای داره که هیچ وقت و هیچ وقت تو هیچ کلمه ای نمی تونی اونو توصیفش کنی...
خونوادمو، دوستامو تو دنیای واقعی از ته دل دوسشون دارم....
همین عنوان را در کوچه های بغلی هم بخوانید...
چه صبری دارد خدا/ وقتی دلم تنگ می شود (شاه نعمت الهی ) / بوی باران عطر خاک (باران سادات) /پرسه خیال (رضوان پری) / میثاق ( زینب حیدری) / انتهای بیراهه (ف@طمه) / ترخون (مهدی زرین قلم) / پنجره ( محمد رضا) / طنز تلخ، قهوه اسپرسو (ما، ریحانه) / مینی تاک (هانیه) / ذهن مرا دنبال کنید (محمد الف) /سین عین طا / روزهای من (یک بنده ی خدا) / رضــا دل(محمد) / پسر خاک (ساجد) / نامه ها (امید حق گویان) / ما که رفتیم(محمد) / ملکه نیمه شرقی / .:ساعت25 / به همین زودی (مهشید) / دری وری های یک کیبورد به دست / صور اسرافیل(زهرا) / خانوم مهندس می نویسد / به قلم آنها که به بهشت نمی روند ( سحر ) / مکتوب(علی) /امروزه /خدا - عشق - امید ( زهرا ) / دلواپسی هایم زیر باران ( یوسف ) / مرد کاغذی (ابراهیم ) / زمزمه ی قاصدک های بی خبر(زری) / با طعم توت فرنگی(توت فرنگی)/وبکده (فاطمه)/فتوسنتز کرفس / رهگذر (ستاره) /دادارآباد (حیدری هائی)/پرسه در باران/این نیز نگاهی ست به افتادن یک سیب...(مداد سفید)/رندان( مانے) /متولد ماه تیر /دنیای کاسـپر / paradise110 / نزدیکم(سین میم آ) / خاکسترکهایم ( زهرا) / shadow / ژی / ملچ مولوچ های وروجک و خاله ریزه / زانوی عروج / پرواز شاعرانه (پروانه) / خطوط دلتنگی (هادی خوشحال) / perspective )الهه) / به سادگی سکوت (ستاره) / نمیدونم چی بنویسم

در سینه ی ما کینه ی کس راه ندارد
در بارگـــــه عشـــق هوس راه نـدارد
بس نالـه و بس آه کشیدم ز دل تنــگ
شد عقـده گلوگیر و نفــس راه نــدارد
دل در قفس سینـه زند پر به هوایـش
بیچـــاره ندانــد که قفـس راه ندارد...
+ بیچاره دلم!
نمیدانم هوا دلش را با من ست می کند یا من دلم را با آسمان بهار....
فقط می دانم که امروز، از صبح ...صبح که نه! حدود نزدیک ظهر که وداع تلخ با رختخواب داشتم! این سیستمِ جان مرا ول نمیکند!
شاید هم من از او دست بر نمی دارم..
خودش را که دوست ندارم، آخر روشنش که میکنم، مثل تراکتور صدا می دهد! البته شاید مثل تراکتور هم از او کار بکشم ولی خدایی کامپیوتری گفتن! زشت است برایش دیگر...باید کمی بهش برسم...
همین سیستم مذکور، آهان..گمونم هوای دل من به این بی ربط نباشد..از آنجایی که ثانیه های زندگی مرا هم دزدیده است..البته شاید خود او هم بی تقصیر باشد...
امروز ذهنم خیلی مشغول بود...
به این فکر می کردم که ناهار چی باید بپزم...
یا او که دیروز برایم نظر گذاشت و مرا متهم کرد، واقعا چه کسی بود، حدس می زنم دوست قدیمیم س.م باشد ولی حدس را چه به بیان گفته!
یا دوست رویا چرا به من درخواست دوستی داده؟ مگر من که دوستم را در دنیای مجاز بعد از دو سال پیدا کردم، و الان در ادلیست من به سر می برد، باید جور دوستانش را هم به دوش بکشم!!!
یا اینکه امتحان مین ترم هفته دیگر را چطوری باید بگذرانم..من که این ترم هوای ...نمیدانم هوای چه کسی..فقط میدانم این ترم هوایی مرا برداشته...من هم دست دوستم را گرفته ام، تا مانع از زمین خوردنم شوم....
یا اینکه چرا فاطمه فکر میکند وجود من برایش خیلی مهم است..مگر من که دو سال از او دور بودم، چه چیزی از او کم شد یا الان که حرفهایش را به من میگوید، من چه خیری به او داشته ام....
یا اینکه سمانه چقدر این روزها درگیر است که حتی فکر پروژه پایانی اش هم نیست..من هم نیستم ولی خب از سمانه بعید است..البته به او حق میدهم....همان قضیه محبوبیت و این حرفا بود...سرش مثل همیشه شلوغ...
به این فکر میکنم که وقتی محمد خانه نیست، تمام لوازم خانه مودب سر جای خود نشسته اند، و هیچ کس نیست که با آن ها شهرک سینمایی بسازد!
به این فکر میکنم که واقعا چه چیزی باعث شد که از دی ماه دیگر کلاس خوشنویسی نروم...استادم را دیده ام...یکی یکی از دغدغه هایم می پرسد..همه را انکار میکنم و هیچ نمیگویم ولی خودم می دانم...شاید دلیلم ندادن آزمونی بود که صد در صد میدانستم قبولی نداشت...ولی کاش آزمون را می دادم..الان دلم حتی با کلاس رفتن هم آرام نمی شود.. دلم به حال استاد می سوزد، چه فکر ها که از پیشرفت من با خود نمی کرد!
به این فکر میکنم که من که ظرفیت دنیای واقعی را ندارم، چرا خود را در دنیای مجاز درگیر کرده ام و از این کوچه به آن کوچه قدم می زنم و احوالات این و آن در ذهنم رژه می رود...
واقعا اگر من آیدی، وبلاگ، اکانتم را ببندم، چه کسی مرا به یاد می آورد.....
به این فکر میکنم که چرا گاه و بی گاه دلم می خواهد یک جا بنشینم و ادای آدم های عاشق را در بیاورم و زانوی غم و گریه و این حرفا!
عاشق نیستم ولی گاهی دلم آنچنان می گیرد که حاضرم تک و تنها بروم بیابانی، کوهی، جنگلی، دریایی ....و بلند فریاد بزنم و گریه کنم..درست مثل رعد و برق ها و باران های این روزها...
هر چند که جدیدا صدای هر رعد و برق، نماز آیاتی را به من واجب میکند...
می ترسم این روزها...
حتی از خواب هایم هم می ترسم...
شاید بغض این روزهایم مربوط می شود به تعبیر خواب چند شب پیشترم....
من به جز همین بغض کردنا و نهایت اشک ریختنایی که آنها هم دیگر به من افتخار نمیدهند، کاری بلد نیستم...
خدایا خودت کمکم کن....


بچه سال تر که بودم، فک میکردم بابام همه چیو میدونه، بابام خیلی وارده، بابام چقد خوش سلیقس.. بابام چقد حواسش جمه...بابام...
گاهی که من و آجیمو علی پسر عممو و محبوبه دختر عمم کنار هم بودیم و منچ بازی میکردیم، بابا مسئول شمردن کارتامون بود و خلاصه یه سرگروهی برا خودش...!
بعدشم از این شعبده بازیا برامون انجام میداد...میگف تو جبهه یاد گرفته..ما هم کلی ذوق می کردیم که آآآآ چقد با حال بود!!!! بعد بابا هم میگف: بزرگ بشین خودتون یاد میگیرین و منم همیشه مشتاق همین بزرگ شدنا!!!!
یا مثلا وقتی که تلفنمون رمزی بود، قفل میشد یا مثلا واسه منشی تلفنی و ضبط صدا و ایناش رمز داش..بعد من همش تو کف اینکه اینا رمزاش چی ان و هزار تا کلک که بفهمم آخرش!!!
یادش بخیر..بیکار که میشدم مث این ....میومدم قفل تلفنو باز کنم!! گاهی هم شانسی شانسی باز میشد ها!!!!
یا مثلا یه نوار کاست دارم؛ فک کنم مال 5 سالگیمه، بابا داش به من قرآن یاد میداد که حفظ کنم..من و آجی البته...بعد هی اون وسط من پارازیت مینداختم که بابا این ینی چی؟ این مثلا چرا اینجوریه!! خلاصه هی سوالای چرت و پرت!!!!
اینا همش ینی اینکه: باباااااااااا..تو چقد چیزا بلدی!!!
کی بشه منم یاد بگیرما..!!!
ولی الان..
نمیدونم حس بزرگ شدنمه..نمیدونم همه همینطوری ان..نمی دونم سنم ایجاب میکنه..نمیدونم آتیش غرور به جونم افتاده!!! نمیدونم...
گاهی یه فکرایی با خودم میکنم که عه ه ه بابا اینی که شما میگی رو اصلا قبول ندارم..بابا شما نمیدونی!! بابا عه..ینی چی ..مگه آدم و دینش و موقعیتش به این حرفاس؟؟!!بابا این جمله واسه انشای محمد که اصن جالب نیس!!!
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
بخدا خودم بعدش می میرم از عذاب وجدان..
البته اینا رو همشو مستقیم نمیگما ولی گاهی با نگام یا برخوردم یه طوری جواب بابای بیچارمو میدم که گاهی صدای دلشو می شنوم که میگه:
آآآآ دخترم چقد بزرگ شده ها! از منم بیشتر حالیشه!!!!!!!!!!!!!!!
و بابا تو دلش حتما منو دوس داره و گاهی هم شاید دلش بگیره از اینکه قبلن تر ها بیشتر دوسش داشتم و بیشتر وابستش بودم..
الانم هستما...منظورم وابستس..بابام تاج سرمه...بابام همه چی دونه...بابام خیلی وقتا به من یه چیزایی رو فهموند که هنوز که هنوزه بهش افتخار میکنم که هوای غرور جوونیمو داش..
بابام خیلی آقاس.....
فقط منم که هنو بچگی میکنم و هنو انگاری نمیدونم که قدَم برا رسیدن به اون بالا بالاها
خیلیــــــــــــــــــــ کوتاهه...

خودمونی نوشت: باباجون من خاک زیر پاتم...
مـــــــــــــــن همونم که وقتی زمین می لرزه، آغوشی گرمتر از تو ندارم...
بابا من همونم که از دوران ابتداییم، شما رو خط خرچنگ قورباغه من حساب میکردی برا یادداشت هات و الان واسه نوشتن مطالبتون هی این دس اون دس میکنم!!!..
بابا من همونم که ازم میپرسیدن کی باهات حفظ قران کار میکنه و من با افتخار میگفتم بابام از 5 سالگیم...
بابا من همونم که اول ابتدایی تو نوشتن جلوتر از همه بچه ها بود و تا آخر تند دستشو هی به رخ دوستاش میکشید و میگفت: بابام به من جلو جلو نوشتنو یاد داده واسه همین تند نویسم..
بابا من همونم که وقتی رف شهر غریب و می تونس گلیمشو از آب بکشه بیرون، با افتخار میگف: بابم بهم اعتماد کرده و منو مستقل ساخته...
بابا من همونم که ...
بابا من همینم که الان دوس داره بیاد بشینه جلوت و مث بچگیاش هی ازت سوال بپرسه و بعد هم زار زار گریه کنه و بگه: بابا جون منو می بخشی به خاطر بزرگ شدنم؟؟!!!!!
اصلاحیه نوشت: الان هم مثل قبل، رابطه من و پدرم بسیار عالی و صمیمانه است..
این را گفتم محض کسانی که نگاه پدرم را نمیشناسند!
محض کسانی که پدر بودن را تجربه نکردند و نمیدانند پدر با تمام عظمتش این حس بزرگ شدن
کودکش را می ستاید حتی...
این واگویه هایم هم از همان بیدار خوابی های وجدانم هست که گاه و بیگاه هوس نوشتن و سر
به راه شدن به سرش می زند!!!
آرام نوشت: ترسم از آن است که دو روز دیگر که قدم بلندتر شد؛ جای خدا را هم بگیرد این دلِ همه چیز دانِ من!!!!!!!! والا بغرعان!!!
سالمان نو شد، به خیال اینکه؛
دلمان هم تر و تازه شود!!!
روحمان را مجالی برای سعادت شود...
و ذهنمان را سرایی برای رهاورد...
غافل از اینکه دوباره ؛
روز از نو و روزی از نو....
چرا که تا تو را دارم؛
آرزوهای دیگرم چون بهانه های کودکی بیش نیستند...
دلم، روحم، ذهنم ..همه..هر لحظه.. تو را نجوا میکنند...
.
.
مگر میشود خدای خوبی ها، خالق هستی، مرا از این دلتنگی و سراب، رهایی نبخشد؟؟؟

حسرت نوشت: آقا جان؛ اگر تو بیایی..
روزمان، روشن تر خواهد شد و ستاره های آسمانمان پررنگ تر؛
آیا چشم ما را قابل است برای دیدن این همه نور..؟؟
آرام نوشت: گاهی بی اختیار بهانه میگیرم ولی؛
باز برایم ثابت میشود که:
دلخوشی هایم کم نیست...!!
همین عنوان را در کوچه های بغلی بخوانید…
دلم؛
اندازه تمام قطره های بارانی
که سرخوشانه با آنها شعر می خواندم،
الان تنگ است......
فریادی فرهادوار آرزوست....
آرام نوشت: مسلمانان مرا وقتی دلـــی بود
که با وی گفتمی گر مشکلی بود
به گردابی چو می افتادم از غم
به تدبیرش امیــــــد ساحلی بود
دلی همدرد و یاری مصلحت بین....................................................:((
تو بگو آسمانتــــــ سهم کیست؟ که من سالهاستــــ به دنبال تکه ای از آن معجزه اتـــــ میگردم ولی همچنان
درعطش وجود خویش میسوزم.....

آرام نوشت: امسال هم بر بلندی روزگار ایستادم تا شاید به تو نزدیکتر شوم..دوست داشتم در آغوش بگیرمت....